(: Me :)

..نیمه تاریک من مینویسد..

Profile Archive Links Posts Designer

هیچوقت فکر نمیکردم با یه فیلم کمدی آلمانی انقدر بخندم

حالا شاید شما به اندازه‌ی من نخندید چون من امروز از دست مردمان این دیار رد دادم دیگه ولی جدا صد میرزید به فیلمای تینیجری احمقانه‌ی هالیوود*گرچه من اونا رو هم میبینم:)*

متاسفانه نمیتونم اسم بازیگری که ازش خوشم اومدو تلفظ کنم ولی اگه فیلم رو ببینید قطعا میفهمید کدومو میگم، در کل که یک ساعت و نیم خوبی بود و باعث شد ذهنم آروم بشه


Tags  : معرفی فیلم
یکشنبه ششم مهر ۱۳۹۹ | 20:37 | Me  | 

پیش نویس انتخاب رشته‌م بوی مشاورمو گرفته

میخوام زودتر بندازمش تو سطل

جمعه چهارم مهر ۱۳۹۹ | 13:45 | Me  | 

همانجا بود، حوالی آخرین بوسه‌ی تابستانی با آخرین رایحه‌ی به جامانده از اقاقیای بی حال کنار دیوار..همانجا بود که عقربه ها دست از مچاله کردنمان برداشتند و دنیا تمام شد..پرت شدیم به جهانی دیگر، دور از هم..

شب بود، بی صدایی امان جیرجیرک را بریده بود و بی تو بودن امان من را..شبش نه ستاره ای داشت و نه نوری، جهان در حال انقباض بود و من منبسط میشدم، تقدیر شوم تناقض تا ابد با من همراه بود. همیشه اشتباه بودم، فرزند اشتباهی، معشوقه‌ی اشتباهی، همانی که هیچکس انتظارش را نداشت..
صدای مچاله شدن جهان، صدای شکستن فاصله ها بود اما انگار جهان هم جهانی اشتباهی بود.
حالا این جهان جدید، همان جاییست که انتظارش را داشتیم؟

+صبح یک روز که برخاستم از خواب ندیدم او را. به کجا رفته؟ نمیدانم، دیریست که نیست.. 

++تو ثبت موقتام بود، چرا نوشتمش؟

جمعه چهارم مهر ۱۳۹۹ | 10:4 | Me  | 

از ته کارتون وسایلای قدیمیم پیداش کردم^^

اینجوری نگاش نکنیدا، یه زمانی تنوع بازیاش از بازیای نوکیاام بیشتر بود

ولی من دلم نمیخواست دهه هشتادی باشم..حس میکنم از یه وضعیت نسبتا بهتر دارم میرم تو دل فاجعه

تمام این مشکلات سیاسی و اقتصادی و فرهنگی دقیقا تو دوره‌ی نوجوونی من اوج گرفتن و یه استرس مزخرف دائمی ایجاد کردن برام که نمیتونمم بروزش بدم. اما در کل به  خانومای قری و دخترای ایرانی معروف اینستا و تمام آدمای بیخیال دنیا حسودیم میشه، دلم میخواست یکم به درگیر شدن با برندا و ترندا علاقه داشتم، یا دلم شوهر و بچه میخواست یا حتی تلاش میکردم برای بهتر ارتباط گرفتن با دیگران و حاضر جواب بودن و از این قبیل کارایی که تو رو تو نگاه اول عوام یه زن خودساخته‌ی موفق و جذاب نشون میدن اما کنار نمیام با اون طرز تفکر و متاسفانه اراده‌ی مریم میرزا خانی و صادق هدایتم ندارم، من نهایت بتونم بچسبم به هنر و ادبیات و مصرف کننده باشم، دلم الگوهای موفق تری از زن های ایرانیی که همینجا زندگی میکننو میخواد، یه چیزی فراتر از خانوم دکتری که مشاورم هست و خانوم دکتری که همسر و فرزندان نیکویی داره

به هرحال یه حسی میگه که قراره روانشناسی یه دانشگاه به درد نخور قبول بشم، درسمو بخونم ازدواج کنم و بعدم بمیرم، همینقدر زیبا

جمعه چهارم مهر ۱۳۹۹ | 0:25 | Me  | 

این چه سمی بود من دیدم:)))

کمدی و علمی تخیلی و درام قاطی بود اصلا، فکر نمیکردم این آخرین فیلمی باشه که امسال میبینم ولی راستش دلمم میخواد آخریش باشه!

سحر به اینجور فیلما میگه "دلی" فیلمی که خوب نیست ولی یه وقتایی دلت میخواد ببینیش، اینم از همونا بود

+یه سری فکرا تو ذهنمه که نمیدونم عملیه یا نه، اصلا تکلیفمو با خودم نمیدونم، نیاز به یه حامی دارم، یکی که از نظر احساسی حمایتم کنه و دلم میخواست اون شخص مادرم باشه اما علارغم دید بازش و همه‌ی تجربه ها و اطلاعاتی که داره و باعث میشه ایده آل دیده بشه هیچوقت، تکرار میکنم هیچوقت و بازهم تکرار میکنم هیچوقت نتونسته از نظر روحی کمکم کنه، به شدت احساس تنهایی میکنم و فقط دلم مامانمو میخواد که بغلم کنه و بهم اطمینان بده همه چیز درست میشه ولی متاسفانه از همون بچگی انقدر غد بودم که هیچوقت چنین نیازی رو نشون ندادم. مقصر خودمم


Tags  : معرفی فیلم
پنجشنبه سوم مهر ۱۳۹۹ | 15:23 | Me  | 

به اندازه‌ی خنکی شب های تابستان، تماشای طلوع خورشید، دنبال کردن ماه و تماشای آسمان کویر، به اندازه‌ی جوهر لیموی روی لواشک ها، به اندازه‌ی صدای جرقه های شکلات در دهانم، به اندازه‌ی خوابیدن روی نیمکت مدرسه، به اندازه‌ی مچاله شدن در آغوشت دوستت دارم
من به‌اندازه‌ی تمام کلماتی که در ذهن بوکوفسکی و صادق هدایت بود، به اندازه‌ی تمام نت هایی که شوپن نواخت، به اندازه‌ی شعرهای‌ مهدی موسوی، نقاشی های داوینچی و صدای شجریان دوستت دارم
《دوستت دارم بی آنکه بخواهمت و این رنج هدیه‌ی توست》
مثل شکوفه های نارنج زیر تگرگ نیمه‌ی فروردین دوستت دارم و میدانم این دوست داشتن آنچنان که مرا میکشد تو را زیباتر میکند، مثل آب شدن آدم برفی میان دو بوسه‌ی دلنشین آفتاب و مثل سنگی سخت زیر بلندترین آبشار جهان
دوستت دارم و نمیدانم کسی هست که ساعت ها به حرف هایت گوش کند بی آنکه خسته شود و آغوشش را به رویت ببندد یا کسی هست که علاج سردرد و خستگی ات را بداند و خسته ترت نکند، نمیدانم صدایی هست که سکوتش هم آرامت کند و نگاهی هست که بی باده مستت کند و ای کاش باشد که مابین خاکستری پاییزت کمی صورتی ملایم هم ببینی و سفیدی زمستانت خبر از تماشای ِ"هیچ" ندهد و من قول میدهم بازهم دوستت داشته باشم، مابین هر خوب و بدی که پا در زندگی ام گذاشت.. و ای کاش چیزی به غیر از دوست داشتنت داشتم، چیزی شبیه همان صورتی ملایم زندگی ات..

+نوشته های من رو به خودتون نگیرید، به من نیز..

چهارشنبه دوم مهر ۱۳۹۹ | 1:32 | Me  | 

میدونه من عاشق ابراام

از یازده صبح که رفته بیرون تا الان که آسمون تاریکه برام کلی عکس گرفته ازشون

ابرای سفید، ابرای صورتی و آبی، ابرای خاکستری، ابرای قرمز دم غروب،ابرای مشکی آسمون شب حتی ابرای زرد و نارنجیی که از پشت ساختمونا سرک میکشن، گفت هرچی گشتم ابر چرک پیدا نکردم واست...شماها که ابرا رو دوس ندارید فکر میکنید فقط دو رنگن، من ابر بنفشم دیدم حتی

دلم میخواست شال و کلاه کنم برم بغلش کنم برگردم

ذوق میکنم از داشتن چنین کسایی ولی اینکه هیچکدوم همیشه کنارم نیستن غمگینم میکنه و بدتر از اون دلتنگی براشونه، اینکه هرکدومو نهایت دوبار تو سال میبینم اذیت کنندس

چند شب پیش به الهه گفتم همیشه اینجور وقتا میومدی یه چیزی میخوندی، دلم تنگ شده بود واسش..گفت ببین من دلم خیلی تنگ شد یهو برا تو، فعلا پیام نده چون بیشتر تنگ میشه و من نابود شدم وسط این فاصله..امروز رفت واسه عمل و من نمیتونم به خاطر کرونا و کنکور لعنتی که انگار نمیخواد تموم شه برم ببینمش، اصلا وقتی میگم احساس تنهایی میکنم منظورم این نیست که آدم جدید میخوام، من همینایی که دارمو میخوام، یکم نزدیک تر، مثلا اندازه‌ی پنج شیش کیلومتر

اصلا قرار بود از یه چیز دیگه بنویسم، دلتنگی اشتباهی اومد

سه شنبه یکم مهر ۱۳۹۹ | 20:47 | Me  | 

جوابا که اومد اولش یکم شک کردم که یه چیزی اشتباه شده باشه، گفتم تو اولین آزمون سنجش پونصد منطقه شدی ترازت تو کل سال رو مرز هفت هزار بود چجوری رتبت شده این

امروز که پاسخنامه اومد فهمیدم چجوری

از شصت به بعد کل عمومیا، از یازده تا بیست ادبیات، از وسط زیست تا آخر جا به جا زدم

فرداد که دید و گفت همه رو درست زدی تمام روحیه های جمع کرده‌ی یک ماه اخیرم به باد رفت

از این به بعد احمق صدام کنید

+من تو این هفت سال یا حتی بیشتری که آزمون تستی دادم هیچوقت تک تک وارد نکردم سوالا رو و هیچوقت چنین سوتی بزرگی نداده بودم، نزده های پشت سر همم باعث شده اینجوری بشه، هیچوقت انقدر نزده نداشتم

+مشاورم گفت ازت قبول نمیکنم که جا به جا زده باشی، منم تلاشی نکردم واسه اثباتش، گفتم صد و دو درصد مقصر خودمم و تو ذهنم اون دو درصدو برای انتخابش به عنوان مشاور اضافه کردم

سه شنبه یکم مهر ۱۳۹۹ | 16:12 | Me  | 

فردریک پل و تازه کشف کردم

بهش میگن استاد داستان های علمی تخیلی:))

نویسنده در حالی که تو زندانه داستانشو روایت میکنه، داستان قتل دوستش به عمد و با برنامه ریزی قبلی و حضور در صحنه‌ی جرم و اعتراف به همه چیز.. اما به عنوان کسی که میخواد اعدام بشه یکم زیادی خونسرده

ماجرا از این قرار بوده که دوستش یه راهی پیدا کرده بود که باهاش میتونست هر چیزی رو کنترل کنه، تو کسری از ثانیه بین قاره ها جا به جاش کنه، محوش کنه، در حالی که از کار انداختن یا به کار در آوردنش غیرممکنه این کارو انجام بده و خیلی کارای دیگه و توضیح همه‌ی اینا فقط تو چند سطر، دقیق گفته میشده

بعد از اینکه میخونتش میبینه اینجوری هرکسی خیلی راحت میتونه از این راه استفاده کنه و اونوقت دیگه همه چیز خیلی عجیب میشه چون همه‌ی آدما برای مقاصد درستی ازش استفاده نمیکنن، پس دوستشو خیلی ناگهانی و در حالی که بی دفاع بوده میکشه

اینجاست که میگیم پس چرا خودت از این موضوع خبر داری؟

میگه من ؟ من با بقیه فرق میکنم

حالا دلیل خونسردیشو فهمیدید؟:)


Tags  : معرفی کتاب
دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۹ | 16:55 | Me  | 

داستان اولم که چاپ شد ذوق کردم و تو دو هفته یکی دیگه نوشتم و فرستادم ولی خبری نشد ازش

گفتم لااقل بذارمش اینجا

نمیدونم چرا این داستانم انقدر استعاری شد ولی کلی فکر کردم واسش، تکلیف هر کلمه ای که توش به کاربردم تا آخر داستان معلوم میشه ولی بین تمام کسایی که خوندنش فقط یه نفر فهمیدش، گرچه چیزای بیشتری ام برای فهمیدن داشت 

همیشه میگفتم اگه کسی نوشته هامو نمیفهمه مشکل از من نیست مشکل از خودشه، میگفتم من مخاطبای خاص تری نیاز دارم

نویسنده‌ی مورد علاقم گفت باید واضح بنویسی نباید حرفاتو تو دلت نگه داری

من حتی موقع حرف زدن و درد و دل کردنم ساده حرف نمیزدم، سخت بود ولی تونستم بالاخره

اما یه چیزایی خوبه که راز بمونن، مثل حرفای پشت این داستان

دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۹ | 15:30 | Me  | 

الان یادم افتاد که دقیقا سه سال پیش یه همچین شبی حس میکردم آخر دنیای منه

همه‌ی دوستام نمونه قبول شده بودن و من تک و تنها تیزهوشان اونم تو رشته ای که هیچیشو دوست نداشتم، با پسری که قول داده بود تو چنین روزایی هوامو داشته باشه سر یه چیز مسخره بهم زدم و استارت حال بدی که دیگه خوب نشد تو چنین روزی خورد

اون روز به اندازه‌ی کافی سخت بود حالا تا اومد دوازده بشه و تموم شه یهو دوباره یازده شد‌ و تاریخ با بگایی‌های بزرگتر تکرار میشود:))

یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۹ | 23:58 | Me  | 

دیروز به اندازه‌ی تمام این یک سال حالم خوب بود، حالم که خوبه زیاد حرف میزنم. البته اونم خوش صحبت بود، از هر جمله‌ی من چهارتا بحث داغ میکشید بیرون

شب که میخواستیم بخوابیم وسط جنگل بودیم، قرار بود من تو چادر بخوابم اون تو ماشین ولی هوا عین چی سرد بود فقطم یه پتو داشتیم دیگه منم موندم تو ماشین 

حالا مگه خوابمون میبرد.نزدیک پنجاه صفحه کتاب خوندم، یهو نگاه کردم دیدم خوابیده. حسش شبیه پیدا کردن گمشده‌ی قدیمیت تو اوج ناامیدی بود، همونقدر دور از ذهن و لذت بخش. ساعت گذاشتم واسه شیش صبح که برگردیم ولی بازم خوابم نمیبرد، وقتی ام برد انقدر خوابای عجیب دیدم که انگار نه انگار خوابیدم، میخواستم وقتی رسیدم برم ببینم تعبیر مردن خودم تو خواب چی میشه ولی تا رسیدم خونه زنگ زدن که چخبر از رتبه‌ت

نگاه کردم ولی گریه نکردم واسش، شایدم فرصتشو پیدا نکردم گریه کنم. من از اینایی نیستم که بالای هزار شدن و ناراحتنا، واقعا خراب کردم. حالا شاید بگید خب تلاش نکردی. بگید دیگه چیکارتون کنم. ولی دیگه برام مهم نیست چی میشه، مهم نیست کدوم شهر چه رشته ای یا اصلا هیچی قبول نشم. چیزای مهم تری تو زندگی هست، تو زندگی شماها نه البته، تو زندگی من.

دیگه به خواهرم غذا دادم، خرابکاریاشو که شامل پاره کردن تعدادی لباس و نقاشی روی دیوار و ریختن بیسکوییت و خمیر بازی وسط خونه بود جمع کردم، مامان بزرگم مجلس داشت با سبک جدید، فقط پنج تا خانواده‌ی خودمون بودیم که البته من و مامانم رفتیم واسه کارگاه انتخاب رشته و بعدم برگشتیم واسه شام همونجا در جوارِ خاله ها و دایی ها و منم مقاومتی نکردم دربرابر گفتن رتبه‌م هرچند به نظرم بهشون ربطی نداشت ولی کی حوصله‌ی بحث داره

روز مزخرفی بود، خیلی زیاد ولی صحبتایی که دیروز از رفیقی که هیچوقت نتونسته بودیم رفاقت کنیم و امروز از زنداییم شنیدم روحمو آروم کرد

دم هرکی که وسط این سربالایی دستشو گذاشت پشت کمرم که راحت تر برم بالا گرم، بقیه ام چه وقتی فقط نگاه کردن و چه وقتی تنه زدن، رفتن. خوبه که رفتن

در کل که زندگی ارزششو نداره. حرص و غصه واسه چیشه؟

یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۹ | 23:21 | Me  | 

دیشب خیلی اتفاقی دستم خورد و زنگ زدم به یکی که اسفند دو سال پیش دوستیمونو به قصد خراب کردم. خوشحالم که چیزیو به روم نیاورد، حرف زدیم و به این‌نتیجه رسیدیم جفتمون نیاز داریم دور شیم از شلوغی و آدما

فردا صبح راه میوفتیم

قراره هیچ وسیله‌ی ارتباطیی نبریم و به هیچکس نگیم *مثل اینکه قراره واسه انتقام سر به نیستم کنه* و تنها برناممون اینه که پنج صبح آماده دم در باشم، خودمونم نمیدونیم مقصدمون دقیقا کجاست ولی فقط یه شب میمونیم

تنها چیزایی که دارم میبرم فلش، قمقمه، دوتا ساندویچ، کتاب برای خوندن، دفتر و خودکار برای نوشتن و یه پیراهن و سوییشرته، باشد که سالم بازگردیم

 

جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۹ | 15:54 | Me  | 

حالا کی تور رو بی صدا خواب دیده

حالا کی من‌و تا ستاره تاب می‌ده


Tags  : موسیقی
جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۹ | 14:59 | Me  | 

معادل داستان آدم و حوا رو تو اساطیر یونان شنیدید؟

طولانیش نمیکنم. وقتی پُرومته خدای دور اندیشی و پیش بینی و برادرش اِپی مِته، خدای کوته بینی و حماقت اومدن روی زمین برای دادن توانایی های مختلف به موجودات، پرومته یه موجود جدیدی ساخت به اسم انسان، خاک انسان از بدن گایا مادر طبیعت و آب چشمه‌ی کوه های اُلَمپ گرفته شده بود، شمایل خدایان رو داشت و قرار بود تصویری از خدایان روی زمین باشه

بعد از اینکه اپی مته تمام قدرت ها رو پخش کرد و برگشت پیش برادرش تازه از ماجرا باخبر شد ولی دیگه قدرتی نمونده بود که به انسان بدن پس پرومته، اپی مته رو فرستاد دنبال آتنا دختر زئوس، یه جایی خوندم که پرومته و آتنا عاشق هم بودن ولی خب زئوس به خاطر خلقت بی اجازه‌ی انسان و دلایل دیگه ای از پرومته خوشش نمیومد، حالا از سرنوشت پرومته ام میگم

آتنا علاوه بر اینکه الهه‌ی رزم بود از خدایان عقل و خرد هم به حساب میومد، میدونست که خلقت انسان پیامدای خوبی رو در پیش نداره و این رو هم میدونست که پرومته با توجه به قدرت پیش بینیش بهتر از اون آخر ماجرا رو میدونه

به هرحال پرومته و آتنا به انسان قدرت منطق و کلام دادن، هوش خدایان رو بهش دادن و مهارت های دیگه ای مثل شکار و راه رفتن و هر چیزی که امروز داریم

زئوس هم دکمه‌ی شروع حیات رو زد و داستان ما شروع شد

در نهایت سرنوشت پرومته زندانی شدن نوک قله‌ی قاف بود اونم بعد از داستانای جالبی که پیش اومد و دور زدن زئوس، خدای خدایان..هرروز عقابی میومد و جگر پرومته رو میخورد و چون خدایان نمیمیرن تا صبح بدنش ترمیم میشد و دوباره همون عذاب تا اینکه هرکول بعد از هزاران سال میاد و اون عقابو میکشه و ماجراهای بعدش

پرومته قبل از زندانی شدن به اپی مته گفته بود که هر هدیه ای که زئوس فرستاد رو قبول نکن اما اپی مته که خدای کوته اندیشی و حماقت بود چطور در مقابل حیله های زئوس مقاومت میکرد

تا قبل از اومدن زن جنسیت تمام انسان ها مذکر بود، نیازی به تولید مثل نداشتن چون اصلا پیر نمیشدن و نمیمردن، تمام حیوانات و هرچیزی که روی زمین بود هم تحت کنترلشون بود

 هِفاستئوس که سازنده‌ی ماهری بود با با الهام از زیبایی تمام الهه‌ های المپ جنس مکمل انسان رو ساخت و هر الهه یه قدرتی به اون زن داد، در واقع زن نسخه‌ی آپدیت شده‌ی انسان بود

اسم این زن رو گذاشتن پاندورا، پان به معنی همه و کامل و دورا به معنی قدرت و استعداد

این زن انقدر زیبا بود که همه‌ی خدایان عاشقش شده بودن، میسپرنش دست هِرمسِ پیام رسان که ببرتش روی زمین و پیشکشش کنه به اپی مته

اپی مته هم قبولش میکنه و اینا باهم زندگی میکنن..زئوس همراه پاندورا یه جعبه ام فرستاده بود که درش قفل بود و کلیدش دست پاندورا بود اما زئوس گفته بود که درشو باز نکن

بالاخره بعد از چند سال یک روز که پاندورا نتونست جلوی کنجکاویشو بگیره در اون جعبه رو باز کرد و یه موج سیاه از انواع بلاها مثل قحطی، بیماری، پیری، حسادت، خشم، دروغ و خیلی چیزهای دیگه روی زمین جاری شد

پاندورا که ترسیده بود در جعبه رو بست اما دیگه فایده ای نداشت پس یه بار دیگه جعبه رو باز کرد که شاید همه‌ی این بلاهایی که سر انسانیت اومده برگردن سرجاشون اما این اتفاق نیفتاد و به جاش یه گلوله‌ی نورانی از ته جعبه بیرون اومد و دنیا رو از یه احساس گرم و لذت بخش پر کرد..اون گلوله امید بود

شاید زئوس برای این اون گلوله رو گذاشته اون ته که انسان رو بیشتر عذاب بده یا شاید لحظه‌ی آخر دلش برای انسان سوخته، به هرحال امید هدیه‌ی کسیه که از ما متنفر بود

وقتی سیل اومد دوکالیون و پیرا، پسر و دختر پاندورا و اپی مته فرار کردن به سمت یک غار روی یک کوه بلند و بعد از تموم شدن سیل با راهنمایی پدرشون سنگ هایی رو از روی زمین برمیداشتن و به پشت سرشون پرت میکردن، سنگ هایی که دوکالیون پرتاب میکرد انسان های مذکر رو میساخت و سنگ هایی که پیرا پرتاب میکرد انسان های مونث رو

خلقت و پیشینه‌ی انسان تو اساطیر یونان داستان های زیادی داره، حتی میشه گفت این اولین دوره ای نبوده که انسان خلق میشده.. اینا بخشایی بود که نظر منو جلب کرد و اینم در نظر بگیرید چه این داستان چه داستان آدم و حوا ساخته‌ی ذهن نویسنده هاییه که تحت تاثیر دوران خودشون بودن، اینجوری نیست که اپی مته دهن به دهن داستان رو رسونده باشه تا اینجا:) حتی میدونیم تو چه زمانی و چه کسی آغازگر داستان های اساطیری بوده پس صرفا جنبه‌ی ساخت تاریخی رو دارن که هیچکس ازش خبر نداره، البته این پاراگراف آخر نظر خالص خودمه پس میتونید اینم جدی نگیرید حتی:)))

 


Tags  : ساگا
جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۹ | 13:26 | Me  | 

یه کسایی به من پیام میدن که اصلا نمیدونم از کجا اومدن، بعد خیلی بانمکن همشون توقع دارن یادم باشه کی بودن، مثلا یکیشون تو کانال قبلی من بوده و دوبار برام موزیک و شعر فرستاده یا یکی دیگه یه بار تو توییتر درمورد یه کتابی باهام صحبت کرده، اون یکی چراغ خاموش وبلاگمو میخونده و من براش چندباری کامنت گذاشتم، نمیخوام بگم مهم نیستیدا ولی چجوری یادم بمونه و بشناسمتون خب:))

دوستایی که تو توییتر پیدا کردم و دوست دارم:) فکر میکردن من به خاطر کنکور رفتم ولی نه، تحمل اون همه نظر و خبر و روزمرگی کار من نیست..شاید یه روزی برگردم ولی مطمئنا دیگه هر کسی رو نمیخونم..اینستاام همینه، وقتی تنها چیزی که برای ارائه داری ظاهرته چرا باید برام جالب باشی؟ چرا من باید یه تیکه از فیلمی رو ببینم که شصت نفر دارن توش جیغ و داد میکنن یا داری با یه آهنگ مزخرف لب میزنی؟ اگه تا این حد با من در ارتباطی که منم چنین چیزایی از خودم برات میفرستم اوکیه ولی چرا باید از من که ده سال یه بارم باهاش حرف نمیزنی گله کنی که چرا فالوت نکردم؟ :)))

لطفا کمتر عجیب باشید خصوصا وقتی شناختتون ازم خلاصه میشه تو کمتر از یک مکالمه درباره‌ی روحیات من و خودتون و بذارید این بحثو تموم کنم، از بین سی چهل نفری که گاها باهاشون حرف میزنم فقط با پنج نفر چنین مکالمه ای داشتم، حتی اینجاام تو اون قالبی که فکر میکنید نیست، برای شناخت یه نفر چیزای خیلی دقیق تر و مهم تری رو باید بدونید

و خواااهش میکنم از گفتینو برای احوالپرسی و هر نوع پیشنهاد اخلاقی و غیر اخلاقی استفاده نکنید، اگه نظری داشتید که نیاز به جواب دادن داشت اونجا بگید

پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۹ | 15:19 | Me  | 

میدونید افتضاح ترین چیزی که تو بلاگفا میشه دید چیه؟ 

این وبای دونفره‌ی احمقانه که توش قربون صدقه‌ی هم میرن، دعوا میکنن، نامه‌ی عاشقانه و غمگین مینویسن، هروقتم میام تو بروز شده ها هستن خداروشکر، بعد چرا اینجا مینویسن؟ چون میخوان خانوادشون نفهمه

تو که اختیار زندگی خودت و گوشیتو نداری با یکی دوست میشی که چی؟

من یه واکنش جذاب گرفتم برای اینکه به خانوادم گفتم میخوام با یه پسری که خوبم نمیشناسمش برم بیرون، اون بنده خدا حس کرد که من خیلی تحت کنترلم و دختر خوبی ام و خطایی ازم سرنزده تا حالا:) 

حالا من که واقعا چند ماه گذشته رو تو حالت عادیم نبودم وگرنه ارتباطمون بعد یه سال محو بودن یهو پررنگ نمیشد ولی بذارید بگم چرا قبل از اینکه قبول کنم برم باهاش اول به مامانم گفتم، اولا که فکر میکردم من قراره برم پیشش پس منطقی بود خانوادم بدونن که دارم میرم جایی که نمیشناسم، یعنی اگه از اولش میدونستم همه چیز پای خودمه و دقیقا میدونم کجا میرم نمیگفتم، بعدش تو دورانی بودم که حس میکردم برای خانوادمم مهم نیستم میخواستم یه توجهی بگیرم ازشون که جور دیگه ای نمیتونستم و واقعا دم مامانم گرم، اونجا فهمیدم اگه یه نفر هوامو داشته باشه همین ایشونه، یه ذره زیادی حساس بود که طبیعیه خب ولی در عین رو مخ بودن شیرین بود:)) در نهایت به خاطر این گفتم که حس میکردم قراره قضیه‌ی آش نخورده و دهن سوخته پیش بیاد، من میدونستم مناسب هم نیستیم ولی این حسو ازش میگرفتم که اون فکر میکنه اوکییم که در نهایت دیدم حس اشتباهی رو گرفتم و نظر اونم همین بوده:) پس اصلا به اینکه دونفر ببینن و برن بگن آره دخترتو دیدیم و حالا من بیام توضیح بدم که هیچی نبوده و مگه باور میکرد اون موقع نمیرزید

با نوین که بودم جا نداشت خیلی اطلاعات کاملی از جایی که میریم به دوستامم بدم، حالا اینکه چجوری اونقدر اعتماد داشتم که بدون اطلاع حتی یه نفر پامیشدم میرفتم از احمقیتم بود نه چیز دیگه ای، ولی خب کسی که بعد تاریک شدن هوا با اینکه دیرش شده و خیلی ام عجله داره نیم ساعت وقت میذاره که مطمئن شه تو رسیدی خونه یعنی حواسش هست بهت و خیلی کارای دیگه که منو مطمئن میکرد. البته یادم بندازید یه بارم از این بگم که چنین رفتارایی ثابت نمیمونن و بعد از یک سال باید منتظر رفتارای کاملا متضاد باشید چون از سه موردی که داشتم هر سه مورد در آخر همه‌ی گذشته رو نقض کردن:)) میخواستم اینو بگم که اون وقتا خیلی فرق داشتم با الان، فقط میخواستم منم تجربه کنم ولی انقدر این تجربه سنگین و زیادی بود اونم نه فقط از نظر احساسی، که من دیگه دلم اون هیجانات مثبت و منفی رو نمیخواد، به نظرم مسخره و بی فایدن، دلم آرامش و ثبات میخواد

پارسا تازه امسال کنکور داره، قبل از عید تو مرکز سر این برنامه ریزی نوروز که با تقی پور و یه دختر دیگه حرف میزدم اومد جلو و آشنا شدیم، دو سه روز پیش چندتا سوال داشت منم نزدیک یک ساعت داشتم توضیح میدادم بهش، بعد یهو گفت میدونی اصلا مشکل من این چیزا نیست من الان نیاز دارم با یه دختری تو رابطه باشم..دیگه منم نتونستم قانعش کنم که امسال وقت خوبی نیست و تو که تا الان صبر کردی بذار چند ماه دیگه و به نظرم حقم داشت که قانع نشه چون این نیاز تو ذاتمون قوی تر از نیاز به درس خوندنه 

ته نوشته اینجاییه که بگم خانواده‌ی منم خیلی اپن مایند نیستن ولی میتونید با رفتارتون مشخص کنید تا چه حدی اجازه‌ی دخالت دارن، میتونید اینو تو خانواده‌ی خودتون نهادینه کنید که اونا حمایتگرن نه محدود کننده..بیشتر حرفمم با دختراست که حتی اگه اینجاام موفق نشدید بعد از ازدواج این کارو بکنید، اینکه حریم شخصی داشته باشید به این معنی نیست که بستر خیانت فراهمه و اینو خودتونم باید بفهمید که برای شخص مقابلم همینطوره، یه چیزایی باید تحت کنترل خود فرد باشه..چک کردن گوشی بچه و شوهر و داشتن رمز اکانت فلان شبکه‌ی اجتماعی یعنی اتمام روابط سالم بین فردی، قرارم نیست همه چیز فوق سری باشه، نیاز داشتی کار کنی با گوشیش بپرس ازش رمزشو ولی حق نداری واسه چک کردنش بپرسی، ایشالا که یادبگیرید این چیزا رو

ته نوشته نبود متاسفانه، اینم میخوام بگم که بعد اینکه مطمئن شدید قرار نیست سرتونو ببرن برید تجربه کنید و من پیشنهادم اینه با لانگ دیستنس شروع کنید:)) خود همین روابط کشکی قوی ترتون میکنه تو چیزای جدی تر و حتما حتما حتما برسید به اینکه این روابط کوچیک و موقت کمه براتون بعد لولشو ببرید بالاتر از همون بار اول نزنید تو فاز عاشقی و فکر به کلبه خرابه ای که قراره برید توش زندگی کنید و پسر موفرفری چشم رنگیتون

من با اینکه خیلی گند زدم و اشتباه کردم و دیگه روم نمیشه همشو به نفر بعدی بگم و هنوزم درگیر پیامداشونم پشیمون نیستم،همه‌ آدما مزخرفن و ممکنه خیانت کنن، عوض بشن، دیگه دوست نداشته باشن، ظلم کنن در حقت، بدون توضیح برن، به خاطر فانی بودنشون ممکنه بمیرن و هر اتفاق و رفتار بدی که فکرشو بکنید اما "ممکنه" پس یا تصمیم بگیرید زندگی نکنید و چنین نیازایی نداشته باشید کلا و نرید رو اعصاب بقیه با شرح بدیایی که در حقتون شده یا همچون گاوی مفید و قوی با شاخ برید تو زندگی و هرروز به تغییراتی که میخواید فکر کنید حتی اگه فقط در حد فکر بمونن

مخاطب پاراگراف آخر خودم بودم اصن:)

پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۹ | 12:45 | Me  | 

صدای این ماشینی که زباله ها رو میبره اومد و  یادم افتاد نگفتم امروز چقدر گذشته ریختم بیرون!

نوشته های نود و سه تا نود و پنج به قدری نابود بودن که اون دفترو بدون اینکه کامل بخونم انداختم دور

از نود و پنج به بعد همه چی یکم قابل تحمل تر شده بود، فقط یکم. چیزایی رو نوشته بودم که زیادی راز بود، فراموششون نمیکنم پس نیازی نبود مکتوب شده حفظ بشن.. اندازه‌ی دوتا دفتر از پنج تا دفتری که تو این چندسال پر کرده بودم برگه کندم، یه سریا رو پاک کردم حتی و یه سری پیوست واسه بعضیاشون نوشتم، یه سریاشم گذاشتم تو اون جعبه ای که چفت و بست داره و میدونن حتی اگه مردمم نباید بازش کنن

ولی اون سیری که طی کردم خیلی عجیب بود، عوض نشدم اصلا. خیلی چیزا یادگرفتم تو این مسیر ولی برخلاف چیزی که فکر میکردم، خود الانمو میبینم..تو هر مقطعی درگیر یه مشکلی بودم، مثل اینکه معتاد باشم به غم

ته هر شیرینی و آسودگی، تلخی و مشغولیتو پیدا میکنم

چنین مهارتی رو به این شکل لذت بخش فقط خودم دارم

راستی یهو یادم افتاد، هنوزم اون خمیازه های پشت سرهمو داری؟ خوابم نمیبره بیا یکم خمیازه بکش. لطفا..

پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۹ | 2:56 | Me  | 

درست لحظه ای که فکر میکردم قسر در رفتم تماس گرفت، هنوز رد سیلی جمله‌ی بدون فعلی که چند ساعت قبل دیده بودم روی صورتم بود. بدترین معضل رابطه های آغاز نشده همین است، در واقع "همین" یک چیز نیست، حسی که هیچوقت کشف نمیشود متشکل است از میلیاردها همین. درست مثل میلیاردها انسان! زیاد، دور و بی استفاده..ناشناخته ای که در هر ساعت خالی و شلوغ به فکرت چنگ میزند فرسوده ات میکند و تو، رانده از هر آغوش، دست هایت را به روی تجسم تار ترین حس دنیایت باز میکنی. در خواب و بیداری می‌کاوی و دریغ از یک رویا. سرخورده برمیگردی و دست های خسته‌ی بی عرضه ات را حلقه میکنی دور تن ناآرامِ اضافی ات..به هرحال او هم یکی از آن حس های کشف نشده بود، تا الو را گفت دلم هری ریخت.پرده را به دنبال نور سفید پنجره‌ی اتاقش کنار زدم اما تاریک بود. گریزان از نور و صدا، مثل من..هر بار که حرف مهمی داشت شب بود، البته حرف های مهمش هیچوقت مناسب احوال آن زمان من نبوده اما این بار فرق داشت.اتمام حجت کردم که آرامش نیاز دارم و بی خبری و اطمینان داد، و مگر میشود خلاف فریاد تک تک سلول های بدنت عمل کنی؟..بی بی گفته بود که شب نباید زیر درخت نشست اما نشستیم، پیراهن مشکی و ژاکت نخی من برای آخرین شب های شهریور کافی بود، سرما از سیاهچاله‌ی درونم نشات میگرفت که مدت ها پیش ظاهر شده بود..نگاهم که به دیوان مولانا و شاهنامه افتاد سیاهچاله ناپدید شد، گفته بودم که او چقدر شبیه من است؟..روز شعر و ادب فارسی بود و بهترین وقت برای شاهنامه خوانی وگرنه حس های ناشناخته تا ابد محکومند به کشف نشدن

 

پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۹ | 2:6 | Me  | 

?I wonder if you're thinking Is she alright all alone
I wonder if you tried to call, but couldn't find your phone
Have I ever crossed your thoughts? because your name's all over mine
A moment in time, don't watch me cry
I'm not crying 'cause you left me on my own
I'm not crying 'cause you left me with no warning
I'm just crying 'cause I can't escape what could've been
?Are you aware when you set me free
All I can do is let my heart bleed
it's harder when you can't see through the thoughts
Not that I wanna get in, but I want to see how your mind works
it's harder when they don't know what they've done
Thinking it's better they leave, meaning that I'll have to move on


Tags  : موسیقی
پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۹ | 0:8 | Me  | 

​​​​​​

مامان بزرگم هربار میاد ابراز ناراحتی میکنه که چرا اینجا میخوابی، مامانمم هرروز میگه نمیخوای تختت و بیاری؟

ولی من فقط همینجا رو دوست دارم

یه شبایی مثل امشب که روحم فلج میشه بالشمو پرت میکنم اونور، سرمو میذارم رو خرسم و مچاله میشم اون زیر، اُلی رو بغل میکنم، اون دیگه بغل لازم نیست. من چرا..

 

چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۹ | 22:25 | Me  | 

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

تو دوردستِ امیدی و پای من خسته ست

من از کجا سر راه تو آمدم به ناگاه..


Tags  : موسیقی
چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۹ | 0:13 | Me  | 

بالاخره رفتم واسه معاینه‌ی چشم

ساعت سه و نیم راه افتادم که مثلا زود برسم، چهار و ده دقیقه دیدم علاوه بر مطب و راهرو بیرون درم وایستادن دیگه برگام ریخت واقعا، بعد هرکس منو میشناسه میدونه جاهایی که هزار بار رفتمم سخت پیدا میکنم حالا برای اولین بار تنهایی رفتم چهارراه طالقانی و باید یه ساختمونی رو پیدا کنم به اسم ساختمون55. به هرحال پیداش کردم^^

داستان اونجا از این قرار بود که اکثر اونایی که اومده بودن جزو مشمولین وظیفه بودن و فقط تا سی و یک شهریور وقت داشتن و این خانم منشی عزیز هی پیچوندتشون چون از بهداشت گیر دادن که ازدحام زیاده میایم پلمپ میکنیم و حتی یکی از دکتراشونم کرونا گرفنه و فقط یه دکتر داشتن و یه دکتر دیگه ام که یه شیفت دیگه داشت زن بوده و نمیتونسته معاینه‌ی مشمولین وظیفه رو انجام بده، خلاصه این مشمولین بانمک عصبانی ام هی تیکه انداختن تا جایی که دعوا شد و خانم منشی حالش بد شد و من نمیدونستم باید از کی بپرسم که چه مدارکی نیازه و کارتخوان نداشت و باید میرفتم بانک پول نقد میگرفتم و اصن یه وضعی، دیگه گفتم یا برم یه جای دیگه یا برگردم خونه که چون راه هیچکدومو بلد نبودم گفتم من که تا اینجا اومدم یهو برم 45متری گلشهر، دیگه اونجا رو اصلااا نمیشناختم ولییییی بیشتر از نیم ساعت راهُ پیاده و با تاکسیایی که پاره شدم تا بفهمم کجا باید سوارشون بشم رفتم و رسیدم به این یکی مطب و اونجاام دقیقا وضع همون بود، کلی مشمول وظیفه ولی این بار با یه منشی مرد که عین آدم اسمتو مینوشت و کاری نداشت مشمولی یا واسه گواهینامه اومدی، فقط با حجم زیادی زن غرغرو مواجه بودیم تو راهرو که به طور مثال یکیشون پسرشو که فوق لیسانس داشت آورده بود! که به نظر من اومده بود واسش زن پیدا کنه چون به هرکی میرسید میپرسید ازدواج کردی؟:) در نهایتم اسم پسرشو رد کردن که مدارکش بره کمیسیون و معاف شه خدا بخواد:)

تنها دختری که تنها اومده بودم بنده بودم که گفتم گور بابای حرف بقیه و نشستم همون گوشه‌ی راهرو رو زمین، یعنی تنها دختر رو زمین نشسته‌ی بیرون نشسته‌ی تنها بودم:) دیگه توجه هرکی میرسیدو جلب میکردم و میومد از من سوال میپرسید بعدم برمیگشت پیشم میگفت داخل جا هست واسه نشستن، منم به کرونا اشاره میکردم و به اتراقم ادامه میدادم

بعد یه پسر بسیار آقا و متین با رعایت تمام پروتکل های بهداشتی و ماسک و شیلد و اسپری ضد عفونی اومد وایستاد کنار من، هی میخواستم بگم برو تو اسمتو بنویس اسکل ولی گفتم به تو چه شاید اسمشو نوشته رفته و برگشته چون به من گفتن حداقل یه ساعت باید وایستی و خیلیا بیشترم منتظر بودن. دیگه پدر گرامی زنگ زد گفت بیام دنبالت منم از خدا خواسته گفتم بیا واسه منم آب معدنی بگیر که پسر آقا و متینمون گفت تشنتونه؟ دارم میرم بیرون واسه شماام آب بگیرم و پولم قبول نکرد و رفت آب گرفت و اومد و دیگه گفتم شما اسمتونو نوشتید؟ گفت نه و تو دلم موند بهش بگم خیلی اسکلی و یه پسر متشخص مثبت نمای دیگه ام وایستاده بود رو به روم و هی سرشو مینداخت پایین و تکون میداد و دیگه آقا پسر بهداشت رعایت کنمون که رفت اسمشو بنویسه پدر عزیز تر از جان با بطری آب معدنی اومد و اون بنده خداام فاصله اجتماعیشو حفظ کرد

ولی با اینکه پاره شدم و از سه و نیم تا هشت و نیم بیرون بودم لذت بردم از این موفقیتم تو مسیریابی، حقیقتا دمم گرم^^

سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۹ | 21:32 | Me  | 

اولش بگم که من واقعا عکسامو دوست ندارم، تو هیچ سنی و هیچ حالتی ولی همین روزا یه پست حاوی تغییرات ظاهریم طی سال های اخیر میذارم

داشتم عکسای چهارسالگیمو نگاه میکردم، عمم که آخرین بچه‌ی خانواده بود و یکی دوسال از ازدواجش میگذشت چهار ماه قبلش فوت شده بود و دیگه خبری از اون تولدای شلوغی که همه‌ی فامیل میومدن نبود، چندتا از بچه های فامیل اومده بودن فقط، اونم بدون دعوت.

از کوچیکترینشون شروع کنم، احسان:)))

من سه سالم بود که ایشون به دنیا اومد. هیچ خواهر و برادر مزاحمی نداشت و شد داداش کوچولوی من، دوست داشتیم همدیگه رو، انقدری که وقتی تو پنج شیش سالگیش عادت دیرینه‌ی بالا رفتن از کشوهای کمد و رو کمد سبک منم پیاده کرد و انداختش رو سرش من نگران خودش بودم نه کمد و وسایلایی که توش بود و نابود شد، اونقدری شیطنت نداشت برعکس باقی پسرای فامیل، مثل من آروم بود..چند وقت پیش که باهاش حرف میزدم دیدم مثل من غمگینه بابت تفاوتاش با بقیه، میگفت نمیتونم دوست پیدا کنم، از علایقش که میگفت دقیقا با من مشترک بود و حق داشت، واسه یه پسر دوازده سیزده ساله اون علایق زیادی عاقلانه و شاید بزرگونس..در کل که هرکس به نحوی اشاره میکنه به شباهتای ما و منم خیلی دلم میخواد بیشتر باهاش صحبت کنم، شاید یه روزی این کار و کردم و بیشتر نوشتم ازش

نفر بعدی رو معرفی میکنم، محمد

یه بخش خیلی زیادی از بچگی من با محمد گذشت، چه خرابکاریایی که نکردیم، چه لامپ ها و مهتابی ها از خونه مامان بزرگم که نشکوندیم، اصلا خیلی خاطره دارم باهاش، خودشم خیلی کیوت بود همونطور که در تصویر مشاهده میکنید:)

حتی تا یازده سالگی که خونمون دقیقا رو به روی خونشون بود همچنان تا همدیگه رو میدیدیم میرفتیم یه طرفی پی آتیش سوزوندن، خونمونم که عوض کردیم بازم چند باری اومد پیشم و فکر نمیکردم بیاد واقعا..دیگه بزرگ شد و این دور از هم بزرگ شدنه و ارتباط من با یه سریای دیگه باعث شد فاصله بگیره، میخوام بگم بیشتر تقصیرا گردن من بود نه اون..پنج ماهی ام که بزرگتر بودم ازش باعث شده بود همه چی و همه جا تحت سلطه‌ و کنترل من باشه، شاید اگه خودم بهش میگفتم بیا اونم میومد. ولی یه چیزی بگم آقااا:)) هر پسری که تو بچگی با من وقت گذرونده علاقه به خاله بازی رفته تو ناخوداگاهش، من نه سالگی در شرف شروع کلاس چهارم بودم اونم سوم*شیش سال و ده روزم بوده رفتم کلاس اول* بعد میومد میگفت خاله بازی کنیم؟ دیگه قانعش کردم بزرگ شدیم:)))

آخرین نفری ام که بودنش همیشه مهم بوده برام دخترعمه‌ی قشنگم زهراست

در حالی که من داشتم کیک میخوردم و آثارشم رو چونه‌م هست و نمیدونم زهرا به دوربین نگاه میکرده یا چی، بابام مثل عکسای یهویی قبلی این لحظه رو شکار کرده:)

من قرار نبوده با زهرا هم اسم بشم چون مامانم از اسمای تکراری و کلا هرچیز تکراریی خوشش نمیاد و از قضا خالمم زهراست و جالب تر اینکه مامان بابام دخترعمو پسرعموان یعنی فامیلی خالم و من باید یکی باشه که خب نیست و اون یه داستان جداس اصن:) میخواستم اینو بگم که مامانم خواب دیده و اسم منو گذاشته زهرا که متاسفانه خوابشم همچین درست از آب درنیومد علارغم تلاشاش و من دختر خوبی نشدم:(

زهرا هنوزم رفیق ترین آدمیه که تو زندگیم دارم اگرچه این اواخر اتفاقات خوشایندی نیفتاد بینمون ولی در نهایت مثل قهرا و دعواهای شدیدمون تو بچگی تاثیری تو رابطمون نداشت و ناراحت نیستم ازش، ارتباطم کم نیست باهاش و طبعا انقدر میتونم ازش بگم که بعدا حوصله نکنم دوباره بخونمشون ولی اینو بگم که خیلی دختر قوی و سازگاریه، من یک هزارم اونم نمیتونم شرایط سختو تحمل کنم و خودمو تو لحظه کنترل کنم، به نظرم از نظر فکری ده بیست سالی از من بزرگتره، دوسال کمه واقعا:)

+چرا همون صبح ثبتش نکردم:/

سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۹ | 14:52 | Me  | 

میگم خاک هفت عالم بر سرت که شهر خودتم نمیشناسی که اگه میشناختی الان  به جای گریه کردن پیاده میشدی سوییچ ماشینشم برمیداشتی میرفتی خونه  و جای اینکه منتظر باشی قهوه ایش کنی ماتحتشو میسوزوندی که دیگه نگه وایستا منم بیرون کار دارم میبرمت با خودم که یک ساعت مونده به ساعت کاریشون اندازه‌ی چهل دقیقه تو خیابون بچرخی دنبال آدرس و شارژتم سر پیدا کردن آدرس تموم شه و بعدم که رسیدی بگن ظرفیت پر شده و بعدا بیا و کاری که امروز یه ساعته تموم میشد بمونه واسه دو هفته‌ی بعد و وقتی داری میای بیرون بخوری زمین و ماشین یه خیابون اونور تر باشه و شارژم نداشته باشی و در حالی که پخش زمینی به این فکر کنی آخرین رقم کارتت یک بوده یا دو یا پنج یا هفت که بعد از صدبار امتحان کردن و زنگ زدن بهش بگه خودت پاشو بیا که وقتی پاشدی بفهمی کفشت به فاک رفته و بگی به درک و لی لی کنان برسی به ماشین و بعدش نیم ساعت تمام در حالی که گشنته و قندتم افتاده معطل شی تو ماشین و بعدش بگی احمق نباش و گریه نکن و بعدش بیای بنویسی و تهش همش پاک شه و اصن من ریدم به این بخش از امروز 

 

دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۹ | 19:32 | Me  | 

بعد دوماه تو وبلاگ قبلیم یه متنی نوشتم، کلی از بچه های بلاگفا ریختن سرم فحشم دادن

میخواستم کنارشون باشم یه بغل گروهی داشته باشیم بعدم دستشونو بگیرم بیارم اینجا

ولی خب بذار ذهنیتشون درباره‌ی من خراب نشه:)))

دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۹ | 13:22 | Me  | 

تحمل ناراحتی و سختی کشیدن کسایی که دوسشون دارم وحشتناکه. کاش میتونستم همشونو جمع کنم کنار خودم و مجبور نباشم ترکشون کنم. این فاصله‌ی هرچند کم، تو این شب و روزای مزخرف یه عذاب مضاعفه، میگم کاش بدتر نشه چیزی.بگو خب..

دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۹ | 2:37 | Me  | 

گفت بهت حسودیم میشه که انقدر شعر !بلدی!

گفتم بیشترشونو یادم رفته، کسی نیست واسش بخونم که

گفت واسه من بخون

اونجا فهمیدم چرا انقدر مچاله شده همه چیز، انقدر دور از دسترس و خارج از دید. قبلا گفته بودم که دوست داشتنم تو یه چشم بهم زدن چقدر عمیق میشه؟ انقدر عمیق که دیگه نمیتونم موقع رفتن با خودم ببرمش، به اجبار یه بخشایی از خودمو جا میذارم و میرم.

میدونم دوباره روزی میرسه که روحم آرامش و حس کنه و احساسم تازگی رو، اما تا اونموقع تو شعر بخون برام. نذار دلم خاکستری شه.

 

یکشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۹ | 5:0 | Me  | 

چهار و نیمِ صبحه و من هنوز بیدارم

دقیقا دو ساعت فقط نوشتم ولی بازم نیاز دارم بنویسم

هیچی اندازه‌ی نوشتن رو کاغذ لذت نداره، همونقدر که فیلم و کتاب میتونن دنیامو عوض کنن نوشتنم میتونه، حتی خیلی پررنگ تر و عمیق تر این کارو میکنه 

وقتی خودت مینویسی یا میسازی دقیقا داری همونجا زندگی میکنی، چیزایی رو میدونی که خواننده نمیدونه و نخواهد دونست ولی وقتی مصرف کننده ای صرفا مجذوب شدی

من نمینویسم که بقیه بخونن، خصوصا وقتی مداد دستمه نه گوشی..مینویسم که تو موقعیتای متفاوت زندگی کنم، حتی اگه یه سکانس از زندگیشو بنویسم میتونم تمام جزئیاتشو ببینم 

در حال حاضر یک غمگینِ خوشحالِ گرسنه‌ی خسته‌ی بی‌خواب هستم که فردا صبح زود باید بیدار بشه

یکشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۹ | 4:36 | Me  | 

یک ساعت و شونزده دقیقه صحبت کردیم

دقیقا از 22:59 تا 00:17 و بهترین تولد دو نفره‌ی تلفنی عمرم بود و میتونم بگم بهترین کادوی تولد و بهترین ساعات پایانی روز تولد و بهترین همه چیز

به اندازه‌ی کل دقایق تولدهایی که دیشب و امروز برام گرفتن خوب بود و ده برابر کادوهایی که گرفتم ارزشمند بود و بگم که این آدم با اینکه همیشه با عنوانِ "گاو" مورد خطاب من قرار میگرفت ولی در حال حاضر میتونم با عنوانِ دوست داشتنی ترین دوست دنیا خطابش کنم

 بعد از پوریا که تو مدت خیلی کم با کلی تفاوت عقیده و سبک زندگی شد صمیمی ترین دوستم، علی پیروزمندی* یا پیروزمند *تو این یک سال و نیم آشنایی خیلی بیشتر از یه دوست بوده برام، کنار اینکه بگم چقد بودنش خوبه اینم بگم که خط فکری و مسیری که انتخاب کرده خیلی چیزا رو یادآوری میکنه به من

جدا از همه چیز، تا حالا کسی رو ندیدم که ازش بهتر باشه..پزشک و نویسنده و مدیر و موزیسینی دیدم که تو این سن آدمای موفقی بودن با مسیر درست ولی باید علی رو بشناسید تا بفهمید چی میگم

 تصمیم گرفتم ابراز علاقه هام رو جمع کنم از زیر دست و پای آدما ولی یادم باشه بهش بگم چقدر دوسش دارم و چقدر بابت تک تک ثانیه هایی که نفس کشیده تا برسه به هم صحبتی با من و ساختن روزای خوب برای من، ازش ممنونم

دیگه فقط بغل کردن ناگهانی این هشت نفری که الان تو ذهنمن میتونه این نوشته رو تموم کنه ولی چون دیروقته اینجوری ببندمش که بین هزارنفری که تا به امروز میتونستیم کنار هم باشیم، من فقط همینا رو با تمام وجود دوست دارم و بودنشون میرزه به تمام اون هزار لجنی که فقط رد و بوی آزاردهندشون موند برام، حتی کسایی که یه زمانی دوسشون داشتم و به دلایل دردناک و وحشتاک دیگه دلم نمیخواد ببینمشون برام ارزشمندن و این همون دوست داشتنیه که گاها ازش حرف میزنم

همین

یکشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۹ | 0:45 | Me  | 
Next Page
Code
Designed by : Black Theme